گندش رو در نیارین... مرسی
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی: من ، بیانیه ، خاطره

 

متن زیر از فیس بوک یکی از دوستان نقل شده است:

"

محمود خانِ دولت آبادى اومده دانشگاه کلمبیا-- میگه: «انسان از سه چیز درست شده: رن...ج، کار و عشق. ما به خاطر عشق، رنج مى کشیم؛ از سر رنج، کار مى کنیم و در پى کار، عاشق مى شیم.» مترجم برنامه مى خواست ترجمه کنه. جمله هاى دولت آبادى رو فراموش کرد. پرسید ممکنه یه بار دیگه تکرار کنید؟ دولت آبادى گفت: «دخترم! که صورت ات شبیه کارهاى زیباى مینیاتور است! حالا من یه چیزى به ذهنم اومد گفتم!»

آدم باید یه عمر واسه ادبیات یه مملکت زحمت بکشه تا به جایى برسه که بتونه روى سن راحت بشینه، دستاش رو روى پاش بندازه، به مترجم برنامه بگه مینیاتور، و هر چى به ذهنش میاد رو بگه و یادش بره چى گفته :)

"

 

بنده یه ربع هم برای ادبیات این مملکت زحمت نکشیدم. اما به قرآن می تونم راحت بشینم و داستام رو رو پاهام بندازم و هرچی به ذهنم بیاد بگم و بعدش یادم بره. این کارو هر روز می کنم اصن. دوستان شهادت بدن. کلا خیلی تشبیه های بهتری هم از "مینیاتور" برای صورت زیبای یه دختر بلدم....

لطفا گندش رو درنیارین

مرسی


 
ای که مجبور اختیار توام
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸  کلمات کلیدی: من ، بیانیه ، دینمداری

 

معلم های دینی دبستان و راهنمایی: ببینین چقدر خلقت زیباییست و فلان..... تغییر فصل ها باعث میشه که آدم هیچ وقت خسته و کسل و تکراری نشه. دنیا همیشه پویا باشه و فلان

 

من: کجا رو امضا کنیم که همیشه اوایل اردیبهشت باشه؟؟؟ 

کجا رو باید امضا کنیم که تابستون هیچ وقت نیاد؟؟ اصن یه کشور تابستون داشته باشیم اون اقلیت تابستون دوست برن اونجا.... ما هم هر وقت دلمون خواست یه آخر هفته میریم اونجا

 

پویایی زوری که نشد که...

ضمن اینکه بنده به شخصه حالت آپتیموم رو ترجیح میدم....

والا....

 


 
یه روز که اصغر فرهادی شدم
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦  کلمات کلیدی: من ، رویا

 

دوست دارم یه فیلم کوتاه بسازم

این جوری شروع بشه که یه پسری تو خیابون در حال راه رفتن باشه. هندز فری تو گوشش. با دست روی پاهاش ریتم گرفته باشه. اون ریتمه به صورت واضح پخش بشه. بعد راه بیوفته و بره وبره و بره تا در بیمارستان. یه جوری که نمی دونم چه جوری این ریتم برسه به اتاق عملی که داره یه جراحی خفن توش انجام میشه (مثلا قلب) حرکات دست جراح روی این ریتمه.... یه کم سکوت.... یه شوک.... بعد ضربان قلبی که شروع به تپیدن می کنه باز روی همون ریتم باشه.

بعد این ریتم یه جوری که نمی دونم چه جوری ( مثلا با قدم های یه نفر.... نفس های یه نفر دیگه ... صدای گریه ی یه نفر دیگه) برسه به یه کوچه ی باریکی که دونفر می خوان پول یکیو بدزدن اما یارو مقاومت می کنه و یکی از اون دو نفر چاقو درمیاره و میزنه تو شکم یارو. ضربات چاقو هم روی همون ریتم باشه....

 


 
دوست
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩  کلمات کلیدی: داستان ، انسان ، بیانیه

 

من یه پروبازی در میارم

اون: خیلی بی شعور و گستاخی

من: اگه گستاخ و بی شعور نبودم که با هم دوست نبودیم که

اون بعد از چند ثانیه فکر: اوهوم.... منطقیه.... ببخشید

 

سر این دوستا سلامت


 
دلتنگی خر است
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳  کلمات کلیدی: من ، تحلیل ، انسان

 

عموم آدما وقتی یکیو دوست دارن، از اینکه دلشون برای طرف مقابل تنگ شه احساس غرور و افتخار می کنن و بدتر از اون، از اینکه طرف مقابل دلش براشون تنگ شه احساس لذت و آرامش..... 

دلتنگی چیزی جز یه سرگرمی دردناک و بی فایده نیست. دلتنگی به زنجیر کشیدن خود و طرف مقابله.... مبادا فرار کنه که ای وای! ما از تغییر و عبور می ترسیم.

مدتیه "دوست داشتن" برام عوض شده. معلومه که همه ی کارهای ما برای ارضای نیاز فردیه اما "دوست داشتن" زمانی اتفاق میوفته که ما نیازهای فرد مقابل رو نیاز های خودمون می بینیم. شادیش رو شادی خودمون.... غم، دلهره و ..... اون فرد به همون اندازه ( یا در همون ابعاد) عزیز میشه که خودمون، نه بیشتر و نه کمتر. وابستگی دیگه کمرنگ میشه. دو موجود تا زمانی که برای هم (یا در واقع برای خود و طرف مقابل که اون هم به اندازه ی خوده) مفید باشن و رشد به همراه داشته باشن کنار همن و اگر نه، بی هیچ دلتنگی و دردی از هم جدا میشن. چون می فهمن که این بهترینه برای هر دو عزیز. حتی اگر فقط برای طرف مقابل رفتن بهتر باشه بدون درد و دلتنگی و وابستگی عبور کردن از با درد و دلتنگی و وابستگی عبور کردن سالم تره.

 


 
دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی: من ، خاطره

 

هدفون تو گوشم....

اومد جلو.... پیرمرد.... طرفای پنجاه سال....

یه هدفونم رو برداشتم....

 

- مریض دارم..... یه کمکی می کنی؟؟

- منم مریض دارم آقا.... منم مریض دارم.....

 

داد می زدم.....

نگاه کرد.... هیچی نگفت.... رفت....

 

پ.ن.: عنوان از فروغی بسطامی

 


 
مستقل از هر سیستم اخلاقی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧  کلمات کلیدی: بیانیه

 

آدم از روی نفرت آدم می کشد

آدم عصبانی می شود و آدم می کشد

آدم به خاطر شهوت آدم می کشد

آدم برای پول، آدم می کشد

آدم برای نمردن از گرسنگی آدم می کشد

آدم برای نجات فرزندش آدم می کشد

آدم برای عشق به وطنش آدم می کشد

آدم برای اعتقادش آدم می کشد

آدم برای عشق به معشوقش آدم می کشد

آدم برای خدا آدم می کشد

 

آدم ...... آدم می کشد

 

پ.ن.: حالا شما تا صبح بشین بگو عشق خوبه نفرت بده .....



 
Die Hard
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦  کلمات کلیدی: من ، خاطره

 

برخی حادثه ها پله ی اضطراری برای فرار ندارند

گاهی مجبورم بایستم و بر خلاف تمام دلیل های به ظاهر منطقی و در واقع کاملا خودساخته نقش مکمل مرد را به زور بازی کنم....

گاهی حادثه یک تصادف نیست که در کسری از ثانیه تمام تصمیم های ممکن را بگیری و یا بمیری و یا نجات پیدا کنی....

گاهی حادثه یک بیماری است که اول پاهایت را سیاه می کند و فقط و فقط چون به آن دلایل به ظاهر منطقی استواری و نمی خواهی مبارزه کنی به نقض عضو راضی می شوی.... و بعد آن یکی پایت.... زمین می خوری و با لبخندی ادامه می دهی... مبادا آب در دل کسی تکان بخورد.... و بعد چشم هایت کور می شوند .... دیگر نمی بینی این انتقامی است که خودت از خودت می گیری .... و کار که به قلبت می رسد دیگر نه توان مبارزه داری و نه دل مصالحه.....

ذهن من فیلم نامه نویسی می کند و اینبار دوست دارد قهرمان داستانش را یک مرد سر تا به پا زخمی و فداکار و با آرمان هایی بلند و موهومی نقاشی کند.... 

ذهن من دروغ می گوید

ذهن من دروغ می گوید

ذهن من دروغ می گوید

 


 
← صفحه بعد